تبليغاتX
هامون خشکیده

همکار ودوست گرامی جناب آقای حسین کیخا 

ضمن عرض شادباش به مناسبت میلاد هشتمین ستاره ی آسمان امامت انتصاب شايسته وبجاي حضرتعالي رابه سمت مسئول بازرسي اداره ي آموزش وپرورش دشتياري راتبريك عرض نموده ،اميداست درسايه ی توجهات ولي عصر (عج) دراه خدمت صادقانه وخالصانه مستدام وپايدار باشيد ازصميم قلب براي حضرتعالي توفيق روز افزون و ارزوی رسیدن به مدارج بالاتر را داریم

باسپاس - جمعی از دوستان و همکاران

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 9:40 توسط داود صیاد |

 

امشب چرا صدای تو نازل نمی شود!

شاید که مهرمن به تو مایل نمی شود

ازمن عجیب نیست این همه دیوانگی- چرا؟

دیوانه ی تو هیچ وقت عاقل نمی شود!

عمری کنار پنجره چشمان منتظر

حتی برای یک مژه غافل نمی شود!

یک لحظه در کنار تو بودن غنیمتیست

هرکس!به افتخار تو نائل نمی شود!

ازمن مخواه زندگی ام را بدون خود

این زندگی بدون تو حاصل نمی شود!

...

آنقدر بی وفا به سراغم نیامدی

که این شعر هم بدون توکامل نمی شود!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 9:9 توسط داود صیاد |

پريدن از قفسي كه ضد خوي من است

به دل نگير سفر كردن آرزوي من است!

ازاين شراب دورنگي دلم هوايي نيست

كه كاسه ي سرم اينجاسبوي من است

زاوج همهمه ي زندگي نمي دانم

كه لحظه لحظه ي عمرم به رنگ موي من است

قلم که مونس درد وپناه اشکم بود

کنون چو تیغ جلا داده روبه روی من است

از اين نوشته مرا قصد خود نمايي نيست!

قسم به دفتر شعرم كه آبروي من است!!!

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 12:17 توسط داود صیاد |




دوباره سرخي شفق به روي دشت ها چكيد

وضجه هاي نور را دلم به گوش خود شنيد
 
اگرچه ابر و اسمان لحاف ماه بود ، ليك

زخواب ناز ماه شب به بانگ ضجه ها پريد!

زجور شرجي هوا واز شقاوت زمين

قد بلند ماه هم از اين غروب غم خميد

ميان نخل و سبزه ها گزي به ياد دوستان

محبت زمانه را به نرخ باد ها خريد!


در آن غروب لعنتي اگرچه دل گرفته بود
 
ولي فقط به عشق تو ،دل غريب من تپيد

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 9:29 توسط داود صیاد |

یه سوءتفاهم ساده موجب آفرینش این غزل شد....

دلم گرفته تر از آسمان طوفانی است

هوای حال وهوایم دوباره بارانی است

میان کوچه ی قلبم تورا نمی بینم!

گمان کنم که دوباره ،زمان ویرانی است!

تفاوتی است میان نبودن وبودن

که در نبود دو چشمت دلم بیابانی است

....

کلام ساده وحرفم زروی احسان بود

ولی به چشم توحرف ـ زنی خیابانی است

مگو از آنچه که گفتی کمی پشیمانی

چراکه زهر جوابت چو تیر سوزانی است

دگر نگاه عجیب تورانمی بینم

مگر که دعوت جایی برای مهمانی است؟!

نگو که از من وشعرم دوباره رنجیدی!

که لحظه لحظه ی شعرم، سلام پنهانی است!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 11:37 توسط داود صیاد |